نگاهی به نقد محمدحسن جواهری /منتقد جعفر سید
نگاهی به نقد محمدحسن جواهری
منتقد: جعفر سید
روزنامه پیام استان سمنان - ۲۱ آبان ۱۳۹۶

روی را پاک بشوی، عیب بر آبینه منه
نقد خود را سره کن، عيب ترازوی مکن (مولانا)
در يکي از کانال های تلگرام برای نخستين بار هفته نامه «بيان مردم» را ديدم که تصوير کامل شماره پنجم آن به تاريخ 3 مهرماه 1396بود که امر مبارک و موجب خوشحالی برای گسترش فرهنگ است. در اين شماره محمدحسن جواهری با شيوه و سليقه خود ظاهراً در پاسخ به نقد دکتر مصطفی جباری بار ديگر با عباراتی گسسته و پراکنده که مرجع سخن گوينده گم ميشود، با ادعاها و نشاني های نادرست به تاخت و تاز پرداخته که وظيفه می دانم به منظور آگاهی خوانندگان ارجمند و فهيم و به عنوان يک سند در ادبيات بومی سمنان مواردی را به اطلاع برسانم.
پيش از پاسخ به آن ادعاها لازم است اشاره کنم در عالم نقد سه نوع برخورد وجود دارد؛
نوع اول برخوردی است که ناقد به دليل دوستی با نقد شونده (فرد يا گروه) فقط خوبيها را بازگو می کند و شايد تقصيری هم نداشته باشد؛ آن دوستی اجازه نمی دهد که عيب را ببيند.
نوع دوم نقد از روی حسادت، رقابت و خودنگری و يا بدبينی است. در اين صورت ناقد، خوبيها را به عمد يا به غفلت نمی بيند و جستجو می کند تا عيب کوچکي را درشت کند و در واقع به تخريب بپردازد.
نوع سوم نقدی است که از روی شناخت و انصاف صورت بگيرد و قوتها و ضعفها به منظور بهبود اثر بيان ميشود و چنانکه گفته شد برای تميز سره از ناسره است. اين شيوه اگر با تعصب علمي و دلسوزی همراه باشد، بسيار مفيد و سازنده است. هم برای صاحب اثر و هم خواننده. به تعبير دکتر شريعتی، نقد، جدا ساختن کاه و پوست برای ديده شدن دانه و مغز آن است و به قول حافظ: عيب «می» چونکه بگفتی، هنرش نيز بگو
به اعتقاد اين قلم هرکدام از اين سه نوع نقد صورت بگيرد، بهتر از سکوت و خاموشی است و بيهوده نيست که برخی از اهالی سياست برای خود حتی مخالف کاذب می تراشند تا جامعه در پويايی تفکر باشد و دچار رکود و بی تفاوتی نشود.
اما در باره جواهری داستان، متفاوت است. آقای دکتر جباری بنا به احساس وظيفه در حق زبان سمنانی، با بيانی آرام و متين و محترمانه و شايد با ملاحظه و احتياط، نظر خود را در باره آثار جواهری بيان داشته است؛ آنچنان که تقريباً در نوع سوم نقد اشاره شد. اما او به جای تمکين و تشکر، همين بيان آرام را نيز تاب نياورده و با يک لعابِ تمجيد ظاهری، بلافاصله تاخته و با شيوههای نادرست، نشانکهای غلطی از ادبيات داده است. بنده بنا به وظيفه ادبی برای روشن شدن ذهن دوستداران فرهنگ و به ويژه زبان سمنانی ناگزيرم موارد زير را بيان کنم:
بديهی است که بيشتر مردم از فنون و قواعد شعر يا ادبيات اطلاع کافی ندارند و اگر در رسانههای عمومی، ضعفها بيان نشود، ممکن است عوام آن را اصل و مقبول بپندارند و در چنين فضايی که همه مستمع و مجبور به شنيدن هر برنامه اي از تهيه کننده در راديو و يا هر رسانه و محافل ديگر باشند، نتيجه اش اين می شود که زبان آنگونه که شايسته است، شکوفا نشود.
جواهري در يادداشت خود می گويد: «جباری، ديدگاهي ديگر را گفتگو کرده که از بحث کتاب فاصله داشت. ديدگاهی ساختاری، صرف و نحو و دستور گويش سمنانی ...» اگر در نقد به اين مقولهها نپردازند، چه بگويند؟!
ايشان که جز دو مراد خود برای هيچ اهل شعر و قلم و حتی خوانندگان کتاب سمنانی سرايان هيچ اعتباری قايل نيست و از دکتر جباری که قدری از نواقص کتاب را بيان داشته، انتظار پوزش دارد و نقد او را فرار از واقعيت ياد می کند!!! و در بخشی با پيشنهاد کتاب نوشتن به او، ايشان را غيرمستقيم دور از کتاب می داند و اينچنين حمله می برد که: «دو صد گفته چون نيم کردار نيست» و اين چه کرداری است؟!
ايشان در اظهارات خود ابتدا آثار نصرت اله نوح و مرحوم پناهی سمنانی و زنده ياد پژوم شريعتی را بنا به باور و سليقه خود، اصل و حجت و معيار زبان و شعر سمنانی تلقی می کند و سپس تعريف و تمجيد آنان نسبت به بافتههايش که از سر دوستی، ملاطفت و تشويق بوده، دليل موفقيت خود می داند و به آن ميبالد!!! در حاليکه به اعتقاد اينجانب به آثار و اقوال همان آقايان نيز نقد و ايراد بسيار وارد است.
به عنوان مثال در همايش گويشهای استان که بنده هم مقالهای داشتم، پيش از سخنانم مرحوم پژوم را دعوت فرمودند و مجری بی خبر از زبان که از صدا و سيما بود و تقصيری هم نداشت به هنگام دعوت از پژوم برای گرم کردن مجلس گفت: «مشکل زبان سمنان حل شد، کتاب دستور زبان سمنانی نوشته شد» و بعد آقای پژوم فرمودند: «در بخش زبان شناسی در موزه فرانسه بين مصوت اُ تا او 130 صدای متفاوت ضبط شده و هرکدام از اينها بايد شکل جدايی داشته باشد» پس از اين سخنان بنده از مقاله خود گذشتم و موضوع صحبتم را ايرادهای سخنان آقای پژوم قرار دادم که موضوع غلطی در يک همايش موجه جلوه نکند. بعدها آن سخنانم در پيام سمنان چاپ شد
جواهری همان اندک انتقادی را هم که مرحوم پناهی سمنانی از ايشان داشته و با نظر لطف و به منظور دلگرمی و تشويق و ترغيب به عمد از نواقص کارش چشم پوشی کرده، برنتافته! و می گويد: «پناهی نقد بی رحمانه کرده است.» از طرفی می گويد: «از آنان نقادتر نمی شناسم» پس لابد آنان نقدی داشته اند، پس چرا در جای ديگر مي گويد : «من با اين کتاب، باب نقد را گشاده کردهام»؟! اين تناقض فاحش را آن هم در يک يادداشت چگونه توجيه می کند؟! اگر شعر شاعران را قبول ندارد، لااقل سخن خود را نقض نکند!
چگونه آنان را نقادتر می شمارد که در همان يادداشت خود، سخن محمدرضا طاهريان را سند ادبی و اصل تلقی کرده و گفته است: «به قول استاد محمدرضا طاهريان برای همه شاعران کوتاه آمدهام.» معلوم نيست که اگر کوتاه نمی آمد، قصد داشت چه بگويد؟!
در بخش ديگر، ادبيات غالب را شعر دانسته است. اگر منظورش آثار مکتوب بوده که واضح است اما اگر از من بپرسيد، ادبيات شفاهی را غالب و پشتوانه عظيم می دانم. حتی برتر از برخی اشعار.
می گويد: «شعر بايد آرايه داشته باشد» اين حرف هميشگی من بوده و از سال 1358 که در انجمن ادبی با مديريت مرحوم مفيدی داير بود و اساسنامه آن مورد بازنگری قرار گرفت، با آنکه آن هنگام جوان بودم، از تعريف شعر برابر نقل چهار مقاله عروضی ايراد گرفتم و بزرگانی که در انجمن بودند، گفتند: «پس چه تعريفی بگذاريم؟» با عذرخواهی از ديگران عناصر شعر را ياد کردم که آرايهها يک جنبه آن بود و وزن و خيال انگيزی و عواطف و احساس جنبههای ديگر و اساسنامه با تعريف جديد نوشته شد.
اکنون بار ديگر می پرسم: در رباعی «آب کشک» از نوح سمنانی، که اين همه تبليغ می شود و صرفاً به خاطر يادآوری لذت غذای بومی خوشحال می شويم، چه آرايه ای وجود دارد؟! و جواهری که مدعی است کتاب سمنانی سرايان خود را را با نقد نوشته چرا از نوح ايراد نگرفته است؟! تا به نان قرض دادن متهم نشود؟!
می گويد «شعر بايد انديشه سياسی و اجتماعی را به تصوير بکشد و از مردم سخن بگويد» حرف درستی است اما با کدام بينش؟ آيا مردم فقط درد نان دارند و دغدغههای ديگر و مضامين والاتری ندارند؟ شاعر مردمی آن است که از غم و شادی و بيم و اميد و زندگی مردم الهام بگيرد؛ نه اينکه اغراض و پندارهای خود و همفکران خود را در قالب شعر به خورد مردم بدهد.
عجيب است، با مثال فرخی يزدی که لبانش دوخته شده می گويد: «به خاطر شعرگفتن بايد به هرکس و ناکس جواب بدهم» با اين همذات پنداری و قرار دادن خود کنار فرخی يزدی، می خواهد خود را فرخی مبارز بنامد و ديگران را «سبک بالان» ساحلها می داند. روح حضرت حافظ از اين قياس معذب می شود. يعنی جامعه زمان ما را در شب تاريک و بيم موج ديده و منتقدان و شاعران درد آشنای ديگر، به گمان او ساحل نشينِ بی غم هستند؟!
می گويد: «اگر انتقاد صرفی و نحوی و دستوری (از شاعران) می شد برخی از دوستان مرا می آويختند.» کسی را به دليل اظهارنظر غلط ادبی نياويختهاند و نمی آويزند.
به عنوان مثال با يافتن واژه «سور» در شاهنامه فردوسی که به معنی جشن و مهمانی آمده و محلی در فارس است، معلوم نيست با چه نيتی آن واژه و گيوان را به سرخه نسبت داده و نام سرخه را برگرفته از نام پسر افراسياب ياد کرده که خيالاتش را انديشمندان سرخه نپذيرفتند. در شاهنامه نام چين بيش از صد بار تکرار شده است، يا ديگر مناطق ايران و جهان؛ آيا کسی داستان فردوسی را منتسب به چين يا ديگر نقاط دانسته؟ و برای پلوی خود روغن داغ کرده است؟! پس از اين حرکت ناموفق، اين بار وی به سراغ داستان «گل آقا» رفته است تا از نمد او برای خود کلاهی بسازد و او را که ياغی جوان می دانند، در شعری قهرمان حماسی می خواند و به عنوان شواليه (!!) ياد می کند. آيا اين نوعی تحريف وقايع نيست؟ آنوقت به دکتر جباری ميگويد: شما آرمانی فکر می کنيد!!
او می گويد: با پديد آوردن کتاب سمنانی سرايان نقد را «گشاده» کرده ام و آن را تحليل ادبی می نامد!!!
برای اطلاع ايشان عرض می کنم باب نقد از گذشته باز بوده و اعضای انجمنهای ادبی، اشعار يکديگر را نقد می کردند. چه رئيس آموزش و پرورش در انجمن بود و چه قاضی و ديگران، هدفشان رشد و تعالی شعر بود. آن زمان که در انجمن ادبی سازمان تبليغات اسلامی که به همت مصطفی مزينانی داير بود، شاعر فقيد عظيم حاج رمضانی در شب شعری قبل از قرائت شعر، خود را متخصص سرودن دو زبان می دانست. آن زمان (از دهه 60 تا سال 1375) که انجمنها فعال و صميمی بود، نقد تمام شب شعرها و فعاليتهای ادبی را می نوشتم. و بعضاً در روزنامهها منتشر شده است. نه تنها کار شاعران و نويسندگان استان بلکه شعرهای عليرضا قزوه، سخنان دکتر ضياءالدينهاجری که «می» ادبيات را در انجمن سمنانيان مقيم تهران عرق ناميد و از «مصطفی بادکوبهای» به صراحت انتقاد کردهام. ديگر، نقدم از سخن عبدالعلی دستغيب که عليه حافظ ناروا گفته بود، در روزنامه سراسری انديشه سبز چاپ شده است؛
دیگر انتقاد اینجانب به خانم مرضيه صناعتی دانشجوی دکترای زبان شناسی بوده که پژوهش زبان سمنانی را در فرم هايی به عهده افراد بی اطلاع در شهر و روستاهای سمنان قرار داده بود و در ۸ خرداد ۱۳۹۵ به ايشان پاسخ دادم؛ انتقاد از خانم دانشجوی دکترای ادبيات در سمنان که در باره نقش حيوانات بومی در سمنان از کينه شتری و روباه مکار که در داستانهای ملل مطرح است، مختص سمنان ياد کرد. و ساير يادداشتهايم. اگر اينها نقد نبوده چه بوده؟ اين موارد را برای تفاخر نمی گويم. يکی از ايرادهای بعضی به بنده اين بوده که چرا مرتب نقد می کنی؟ البته من نقد را نوعی دوستی صادقه می دانم و تحسين غلط را دشمنی. فقط در باره جواهری سکوت کرده بودم، همچنانکه در باره ضرب المثلهای وزيری و کتاب مهدی ادب و ديگران سکوت کردم. هنگامی که واژه نامه سمنانی چاپ شد، دوستانی خواستند که نقدی بر آن بنويسم. اما گفتم اگرچه دکتر ستوده و برخی پراکنده کارهايی کرده اند اما چون سابقه ای در اين زمينه نداشته ايم همين کتاب، (هرچند با اشکال) غنيمت است. مثل مسابقات کشتی که از سمنان جوانی به شاهرود می رفت و در وزن خود از شهرهای ديگر استان رقيب نداشت و در بازگشت به مردم می گفت: اول شده ام. آنوقت ايشان با کتاب کذای پر از ايراد می گويد: «نقد را گشاده کردم!!» باب نقد را من و ايشان نگشوديم. حتی در زبان سمنانی.
حاصل کلام:
موعظه گر نيستم، اما به عنوان يک منتقد و اهل قلم و آشنا به سبک و زبان و فنون شعر اگر انکارم نمی کند چند نکته در باره ايشان و آثارش خلاصه می گويم:
1- زبان و لحن و سبک شعرش خشونتآميز و تحريککننده است و به دل نمی نشيند. اين را از روی خيرخواهی چند بار حضوری هم به او گفته ام و با پايين آوردن صدا، لحن خود را اندکی تغيير داده، اما زبری و سختی ترکيبها همان است و با همان خشونت به اصطلاح ولوم پايين آمده است. مثل صوت شعر جوانی. به نظر می رسد ايشان هرگز نتواند شعر عاشقانه و يا غيرعاشقانه اما شکسته و ملايم بگويد و دوست دارد همچون مراد خود مرحوم پناهی که مجموعه «شعر کار» را با مضمون کارگران در ۴۴۸ ص فراهم کرده و در سال ۱۳۶۹ به چاپ رسانده است و هنوز در بساط پيادهروهای خيابان انقلاب به چشم می خورد، گويا موضوع شعر او هم خاص باشد! در انجمن ادبی تهران که آمد، گفت: «اين بار مردم ناپرهيزی کردند و ۱۵ جلد از کتابم را خريدند.»
2- ايشان نبايد برای بزرگ شدن خود، ديگران را پايين بکشد و کوچک بشمارد. يزرگی از آن يافت کو پست شد/ در نيستی کوفت تا هست شد.
3- بسياری از اشعارش، هم ايراد ساختاری دارد، هم در زبان و قواعد نگارش و هم محتوا و بعضاً وزن و قافيه که مجال پرداخت به آن در اين نوشتار نيست، اما اگر نفسي باشد و زمينه ای، و ناراحت نشوند، در آينده برخی از شعرهای او را نقد می کنم.
4- بسياری از مردم با موازين شعر و ادبيات آشنا نيستند اما به زبان سمنانی که ميراث بزرگ قديمی است به احترام می نگرند. ايشان نبايد احترام به زبان سمنانی را قهرآميز و زوری به خود متصل و متصف کند. منتقدان و آگاهان ادبی شهرمان به ويژه در زبان سمنانی انگشت شمارند و در باره ايراد آثارش نجابت نشان داده و عبور کرده اند. بايد قدر اين عزيزان را بداند.
5- من از کودکی با کتاب آشنا شدهام و با آن رشد کردهام و به قول طه حجازی هرگز قلم را وسيله نان و نام و سپر جان قرار نداده ام و ادعای دينی هم ندارم و هزار اشکال در کارم هست اما در باره ادبيات تعارف ندارم. اين درست که وظيفه اصلی ادبيات جنبههای اعتقادی نيست، اما دين و اخلاق را در ذات خود دارد. همچنانکه تاريخ و هنر را. اين نقد را برابر آيه وليَکتُب بَينَکُم کاتِب بالعدل می نويسم. واضح تر بگويم نه اهل سياستم که رقيب را از صحنه به در کنم و نه اهل مجيزگويی دولتمردانم، و نه به دنبال آنم که طرفدار فراهم کنم؛ آنچه را حق بدانم می گويم. چه خوشحال شوند و چه بدحال. فضاي رسانهها را هم محضر خدا می دانم و معتقدم به قول حافظ: قبول خاطر و لطف سخن خداداد است.
کلام را با آيه اي از سوره اسراء خلاصه کنم:
و لا تَقْفُ ما لَيسَ لَکَ به العلم اِنَّ السَّمْعَ و الْبَصَرَ والفُؤاد کُلُ اولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسئُولاً به دنبال چيزی که به آن علم نداری مرو، چرا که گوش و چشم و دل مورد بازخواست قرار می گيرند.
منتقد: جعفر سيّد
حاوی مطالب ادبی، احتماعی و نقد سازنده